بهانه نفس کشیدن ما

مادرانه ها

آخرین عیدی مامی

سلام عزیزکم..فسقلیه من..

خوبی مامی جان..جات راحته ؟؟خوب خدا رو شکر ...میدونی چه خبره؟ سالگرد عقد مامانی و بابایی منه..میخواییم غافلگیرشون کنیم.هستی؟

ما کیک میگیریم..میدونم خیلی خوشحال میشنهورا..آها اینو میخواستم بگم: عید امسال هرکس به من عیدی میداد میدونی چی میگفت؟؟ میگفت اگه سال دیگه عیدی میخوایید باید نی نی داشته باشید. میگفتن ۴ ساله میریم و میاییم هیچی به هیچی ..منم تو دلم کلی میخندیدم قهقههخنده..میگفتم باشه ..هرچی خدا بخواد..ببینم عیدی دوست داری؟؟خوب اما فکر نکنم بتونی عیدی های سال دیگه رو هم جمع کنی.. میرسه به مادر مهربونت و باباییه ناز ت.. 

راستی برا خرید عید رفته بودیم یهو من چشمم افتاد به صابون های تزئینی برا نی نی ها..که تو وان حمام باهاش بازی کنن..یه بسته برات خریدم.. انقد ذوق کرده بودم..به همه نشون دادم..همه که یعنی مامانیه خودم .. و دایی های آینده..میدونی که ٢ تا دایی داری ..احتیاج به معرفی نیست که مامی جان..باهوشی دیگه قربونت برم..نگفته خودت همه رو میشناسی..برا عید دیدنی هم که رفته بودیم.. یهو من چشمم افتاد به یه جفت پاپوش بافتنی.. بابایی گفت بریم بخریم.. ببین چقدر دوست داره دیگهقلب.. هنوز نیومده برات خرید میکنه...حالا عکساشو میذارم ببینی عزیز دلم...آها راستی زن عموم هم برام یه کارت قشنگ آورده بود که عیدی هم توش بود..میگفت دختر عموم که ۴ سالشه به زور گفته همینو بخره..میگفت ما کارت بچه گونه آوردیم حالا نوبت شماست تا بچش رو هم بیاری..این مثالو شنیدی که مرده دکمه میبره میگه بیا کت بدوز براش ..حکایت زن عموی مامیه دیگه..

 

واما صابونها که من خیلی دوسشون دارم

این اسبه..بگو ..اسب...ابس نه مامان جان...اسب..خودم یادت میدم عزیزکم

این گاوه..همون که مااا مااا میکنه

اینم ببعی..بعععععع..بگووو..ببعی میگه بع بع..

بابای..دوست دارمقلبماچ

   + سمیرامیس ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()