بهانه نفس کشیدن ما

مادرانه ها

آه...

آه...

سلام ..

میخوام مختصر و مفید ٢ کلام حرف حساب بزنم و برم. ..

ببین عزیز من مامانی رفت دکتر و خوب شد. حالا تو دیگه باید دعا کنی که این مشکل مزمنی که چند وقتیه حسابی مامان و درگیر خودش کرده  تا حدودی حل بشه. خیلی اعصابم خورده و غصه میخورم. خیلی از چیزایی که برام مهم بود تا قبل از اومدنت داشته باشم و انجام بدم بوسیدم گذاشتم کنار. اما این یکی رو نمیتونم. تا دهن وا میکنم مامانم میگه نه این و خدا درست میکنه. اونو خدا میده. خدا خودش کمک میکنه. ....

اما نمیدونم چرا   ؟؟؟ چرا مشکل به این کوچولویی که  هیچ کاری براش نداره رو حل نمیکنه. چند وقت پیش خودم و قانع کرده بودم که حتما امتحان الهیه. اما من دیگه از امتحان دادن خسته شدم. دیگه نمیتونم. خیلی بهم فشار میاد. البته خود خواه نیستم هاااااا. من تحمل میکنم اما اگه تو بیای تو دل مامانی و من بخوام این همه استرس و فکر و خیال داشته باشم حتما تاثیر میذاره روت. اونوقت من همیشه عذاب وجدان دارم که نتونستم مادر خوبی برات باشم.خلاصه که تو این چند روزه مخصوصا آنچنان خورده تو ذوقم که  که دیگه از زندگی خسته شدم چه برسه به بچه دار شدن.

حالا اگه مامان و دوست داری باید از خدا بخوای که کمکمون کنه. احساس میکنم اگه تو بیای خیلی چیزا عوض میشه. و خیلی از بخش های زندگی خودم و خونوادم سر و سامون میگیره..

احساس میکنم خدا منو فراموش کرده. ..

نمیدونم شاید همین که زنده ام یعنی نه فراموشم نکرده. اما من عاشق این زندگی نیستم. هیچ خواسته مادی و غیر معقولی هم از خدا ندارم. یعنی خدا مرگ و برا من گرفته تا به تب راضی باشم. ..اصلا آینده و گذشته و ...مهم نیست من میخوام الان زندگی کنم. ..نمیدونم چرا انقدر زندگی کردن سخت شده...

خیلی دلم گرفته .خیلی. ناراحت

احساس میکنم خدا من و فراموش کرده..دل شکسته

   + سمیرامیس ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()