بهانه نفس کشیدن ما

مادرانه ها

پیرمرد و دخترک

 

پیرمرد و دخترک

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟ناراحت
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟گریه
- دوستام منو دوست ندارن.دل شکستهقهر
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آرهقلب
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، ماچ

شاد شاد.لبخند

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز

کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

   + سمیرامیس ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()