بهانه نفس کشیدن ما

مادرانه ها

نیایش ...

نیایش ...

دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد
هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور
شب ما را بکند روزن روزن

ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن
بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خور نیوشیدن تو

ما هسته پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن بفرست
که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم
باشد که ببالیم
و به خورشید تو پیوندیم

ما جنگل انبوه دگرگونی
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر
برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما
در ما
جنگل یکرنگی بدر آرد سر

چشمان بسپردیم
خوابی لانه گرفت
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم
و شود سیراب از تابش تو
و فرو افتد

بینایی ره گم کرد
یاری کن
و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما همه تو

ما چنگیم : هر تار از ما دردی ... سودایی
زخمه کن از آرامش نامیرا
ما را بنواز
باشد که تهی گردیم
آکنده شویم از والا نت خاموشی

آیینه شدیم
ترسیدیم از هر نقش
خود را در ما بفکن
باشد که فراگیرد هستی ما را
و دگر نقشی ننشیند در ما

هر سو مرز
هر سو نام
رشته کن از بی شکلی
گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که به هم پیوندد همه چیز
باشد که نماند مرز
که نماند نام

ای دور از دست !
پرتنهایی خسته است
گـه گاه شوری بوزان
باشد که شیارِ پریدن در تو شود خاموش...

سهراب سپهری

   + سمیرامیس ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کلمه ای با خدای خوب خودم...

خدایااا...

خدای خوب من اومدم ازت بپرسم سوال این موجود چیه که هنوز نیومده انقدر ما رو  به خدای خودمون نزدیک تر کرده؟ چی آفریدی خدایااااا؟ به من بگو این موجود کیه که هنوز نیومده احساس میکنم ایمانم هزار بار قویتر از قبل شده؟ البه که بهترین آفریده خداست. اما من که هنوز ندارمش . فقط بهش فکر میکنم. احساس میکنم  غرق نعمتم کردی. خدای من نمیدونم  اینها واقعیته؟ یا نه تلقینه؟ خدای من حتی اگه تقین هم باشه خیلی شیرینه .شیرینی این احساس قشنگ و ازمون نگیر...

   + سمیرامیس ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یه قدم دیگه...

سلام عزیز دلم. قلب

مامانی  شنبه بود ٣١ مرداد ماه ٨٨ با بابا (وای میگم بابا دلم ضعف میره)رفتیم دکتر برای  اولین بار...تا دکتر یه سری آزمایش برا مامان بنویسه و مقدمات اولیه بارداری انجام بشه. یه سونو گرافی. ..یه سری آزمایش. و یه تست پاپ اسمیر.. فرداش با بابا رفتیم آزمایشگاه تا من خون بدم ...بماند که چقدر گیج بازی درآوردم و ...(آخه مریض بودمخمیازه.آلرژی فصلی دارم ) خلاصه خانومه خون گرفت ازم و شاد و شنگول با بابا اومدیم خونه. اما دستم خیلی درد گرفته بود ..اومدیم خونه دیدم دستم یکم کبود شده .یه چند روز که گذشت کبودیش بیشتر شد.قد یه گردو شده بود.البته منظورم کبودیه هاااا.  حالا بگذریم از این حرفا. مامانی وااااااااااای نمیدونی چقدر بیمارستانش خوشگله. یعنی تو قراره تو این بیمارستان به دنیا بیایی؟؟؟ راستی ١۴ مرداد میریم برا جواب آزمایش ها...اون موقع حسابی بیمارستان و میگردیم. آخه خیلی خوشگله. میام حسابی برات تعریف میکنم.. فعلا بوسماچ بوسماچ بوسماچ ..بای ..بای بای

 

 

   + سمیرامیس ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()